༺࿇🤍࿇༻
وقتِرفتن یکغزل از جان سُرودم جان گرفت
در تکاپویِ "سَـحَر" خاموشیاَم "پایان" گرفت
چشمِ مستَش غرقِ رؤیایِ "خزان" بود وُ شکار
صیـدِ "آهـویِ" نـگاهِ "وحشیاش" دامان گرفت
در هوایِ قرصِماهش روزوُشبْ زاری چهسود؟
کیـن "دوایِ" خانگی "دردِ" مَـرا "درمان" گرفت
گفته بودم "ماهِ" من رُخ در "محاقِ" غم مپوش
"قرصِ" رویَش در نگاهم "تابشی" عریان گرفت
دفتـرِ شعر وُ قلمْ از وصفِ "حُسنَش" عاجزست
هم قلم، هم دفترم از "بوسهاش" سامان گرفت
مِهــرِ "پـرتو" چون شدی مـاهِ شـبِ یـلدای من!
در "سکوتِ" بغضِ چشمانِ غزلْ "باران" گرفت
تاريخ : جمعه سی ام آبان ۱۳۹۹ | 18:21 | نویسنده : بنفشه انصاری |
.: Weblog Themes By Pichak :.
