༺࿇🤍࿇༻

مـن که می‌دانم، شبی حیران رهایم می‌کنی

از حریـــمِ اَمـــنِ آغـوشت جُـــدایم می‌کنی

 

نیمه‌شب‌ها خوابِ‌هجران‌را‌ به‌چشمم‌دیده‌ام

مـن کـه می‌دانــم، اسیـرِ "قَهقَرایـم" می‌کنی

 

در نـگاهِ گُـل، اَگَـرچه بی‌وفـایی خنـده کـرد،

خنـده بر طوفانِ خشـم وُ گریه‌هایم می‌کنی

 

بـر "زبـانِ" لُکنَتِ عشقم، نشسـته "نـامِ" تـو!

مـن کـه می‌دانـم، دُچـارِ "اِنــزِوایَم" می‌کنی

 

 ابـر وُ بـاد وُ آسمان از حالِ من شوریده‌اند،

تا به کِی بـارانِ این "حال‌وهوایم" می‌کنی؟

 

سهـمِ این دلدادگی غوغای آغوشِ مَنَ‌ست،

پـس چـرا آغـوشِ نا اَمــنِ بَلایَـم می‌کنی؟!

 

گفته بودم: قلبِ من در برقِ چشمانِ تو زَد،

مـن کــه می‌دانــم، گـــواهِ اِدِعّــایم می‌کنی

 

بر نقوشِ بیستون تا تختِ جَمْ پرتو نوشت:

در کدامین‌ "خاطره" آخر "صدایم" می‌کنی؟

 

#بنفشه_انصاری_پرتو

✰@parto_sher



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۰ | 17:6 | نویسنده : بنفشه انصاری |