༺࿇🤍࿇༻

شاید آن روز که رؤیـای محالم بودی،
"شـاهدِ" معجـزه و "قهـوه‌ٔ" فالـم بودی

آتشِ عشق به دل می‌زدی و چاره نبود
جُـز مَنَت، بی‌دل وُ دیوانه و آواره نبود

"جان و دل" در گِروِ نقدِ نگاهت کردم
مستِ هر ساغرِ چشمانِ سیاهت کردم

نامِ تو در قَسَم و باوَرِ من جاری بود
دست و دل منتظرِ همدلی و یاری بود...
      
چشمِ من ثانیه‌ها خیره، به‌راهت می‌شد
تا که در، پنجره‌ها حبسِ نگاهت می‌شد
  
ناله‌ی مرغِ سَحَر، بر من و تو می‌بالید
لُطفِ هر خنده‌ی ما از تهِ دلِ می‌بارید...
  
چهره‌ات هاله‌ی بی‌مهری و حسّی، مبهم
پشتِ هر پنجره‌ای پرده کشیدی در، هَم

با دلم از تو به مهتاب، شکایت کردم
از غم و بی‌کسی و غصّه، حکایت کردم...

گِلِه‌هایم دل و آتش زد و جانم، آزُرد
"گُلِ یخ" در نِگَهَم، خیس و مُچاله، پژمرد

من از این شهر، بدونِ تو به جایی نروم
در پیِ معجزه، پا بوسِ خدایی نروم...


#بنفشه_انصارے_پرتو
#مثنوی_رد_پای_حوای



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۱ | 1:56 | نویسنده : بنفشه انصاری |