༺࿇🤍࿇༻
میرم کنارِ حوضِ شب، کنارِ حوضِ نقاشی
میرم کنارِ پنجره، همونجا که، باید باشی
یه پرده افتاد، دوباره، به رویِ پلکِ ما دو تا
یه فاصله باز دوباره چقدر صبوری ای خدا!
صبرِ ماها تموم شده، تمومِ شوقِ زندگی
تموم شده دلخوشیا، تموم شده مردونگی
میرم ببینم چی شده، چی سَرِ خورشید اومده؟
چی به سرِ جوونای با عشق وُ امیّد اومده؟
چی به سرِ بهار اومد، نیومده داره میره؟
چی به سرِ شادی اومد توو دستایِ غم، اسیره
چی به سر قناریا، قمری وُ پروانه اومد؟
چی به سرِ شقایقِ عاشق وُ دیوونه اومد؟
خدا! جونم وقتشه که بندههاتو نِگا کنی
از اون بالا یه فکری هم به حالِ آدما کنی
گریههایِ ابر بهار، بند اومد وُ سراب شده
چشمکِ هر ستارهای هقهقِ بیجواب شده
گریههایِ بچههامون خشک شده وُ اشک نداره
به لطفِ این گرونیا، آش، خالیه، کشک نداره
آزادی که رفته زِ یاد، کسی به فکرِ شادی نیس
همه به فکرِ نون شُدن، قحطی شد وُ آزادی نیس
صبرِ همه سَر اومده، خوبه، صبوری تو هنوز!
مردم دارَن جون میکَنن، انگار که دوری تو هنوز!
.: Weblog Themes By Pichak :.
