༺࿇🤍࿇༻


هر دو از "دلتنگیِ" هم "مُرده‌ایم"
هر دو از این زندگی سَرخورده‌ایم

هر دو از طوفانِ "باران" آمدیم
از "خزانِ" سرد وُ عریان آمدیم

از "هراسِ" برگ پاییزی و "زرد"
از "نفس‌هایِ" غم و اندوهِ "درد"

نیمه‌‌شب‌های گریزان از سکوت،
از لب "بام" غم انگیز "سقوط"

هر دو با سر سوی مرگ افتاده‌ایم
در "سرابِ" بی‌تَگَرگ افتاده‌ایم

هر دو از شهری "قدیمی" آمدیم
مثلِ قُمری‌ها "صمیمی" آمدیم

بی‌صدا "درهای" شادی "باز" شد
"خنده‌های" کودکی "دمساز" شد

خوابِ باران و شکوفایی عشق
خوابِ "لبخندِ" اهورایی عشق

هر بهار از چشمِ حسرت دور ماند
سایه‌های بی‌کسی، هم "کور" ماند

هر دو دیوانِ "غزل" را خوانده‌ایم
هر دو در فصلِ زمستان مانده‌ایم

"برگِ" پاییزی "شکوفای" بهار
رفته‌ام از خواب و دلتنگیِ یار

همسفر رفته "سفر" در فصل عشق
همسفر شد بی‌خبر، در فصل عشق

قطره‌های اشکِ غم، در خانه ریخت
با "نسیمی" ارگِ بم، بر شانه ریخت

شانه‌ها شد هق‌هقِ "بندر" به رقص
مثلِ مرگِ شاپرک "پرپر" به رقص

در "خزانِ" آرزو "جان" داده‌ام
بوسه بر، لب‌هایِ باران داده‌ام

دیگر از من در تنم چیزی نجو
از بهار و گلشن و "باران" نگو

روز و شب بیزارم از این زندگی
بی‌پناهم "خسته" از "درماندگی"

از "نگاهم" نور و بینایی گریخت
از "دلم" شادی و زیبایی گریخت

هق‌هقِ "لرزانِ" بندر "شانه‌ام"
رقصِ‌مرگ و اشک و زاری خانه‌ام

منتظر بر در، نگاهم "نا امید"
خیره بر، رؤیایِ فردای سپید

#بنفشه_انصارے_پرتو

✰@parto_sher



تاريخ : دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲ | 17:43 | نویسنده : بنفشه انصاری |