گرچه دریا و شکوفه رنگ خاکستر شده

کینه‌ها در بینمان از بد، جدا، بدتر شده

 

یاد آن دیوانگی‌ها آتشی بر دل زند

طعنه‌ها بر خودسری‌های دل غافل زند

 

کز پشیمانی دلم آتش گرفته آب شد

چشم‌هایم در سراب رد پایت خواب شد

 

سهم من از تو درین دنیا سرابی بود و بس

برق چشمت در شب تارم شهابی بود و بس

 

ترسم آن چشمان وحشی قاتل جانم شود

خون دل بر سفره و سنگی به دندانم شود

 

من که دلتنگم ندارم از دل سنگت خبر

ناله‌ها و شکوه‌هایم، در دلت دارد اثر؟!

 

زحمتی از طعنه‌ی مردم به جانم می‌رسد،

کز دلم دود و فغان بر آسمانم می‌رسد

 

عزم رفتن کردم و آواره‌ی غربت شدم

مثل مجنون بیابان مونس خلوت شدم

 

درد دل‌ها را پس از این با خدایت می‌کنم

در دل خود بی‌هوا با غم صدایت می‌کنم

 

نه، نمی‌نالم، نمی‌گریم، زدم قید تو را

کور و لال و کر شدم از تلخی این ماجرا

 

#پرتو



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ | 13:54 | نویسنده : بنفشه انصاری |