دلی را سپردم به دریا که دیوانه بود

چنان طفلکی زار و تنها و بی خانه بود

 

به سودایِ گیسویِ صافِ چون ابریشمت،

رها از نَفَس‌هایِ پیله چو پروانه بود

 

در امواجِ بی‌رحمِ دریا به سیلابِ خشم،

شکسته غرور و سکوتش غریبانه بود

 

به دنبالِ چشمانِ بی مهر و کم طاقتت،

برغمِ نگاه ستاره صمیمانه بود

 

چه شب‌های سردی که در ظلمت و خاموشی،

به عطرِ نسیمِ تنِ تو، به شکرانه بود

 

خدا را که شاهد، در آن لحظه‌هایِ غریب،

تنش در تبِ عشق و روحش نجیبانه بود

 

به شهری که آدم به خنجر برادر کُشَد،

سخن‌ها از احساسِ پاکش شجاعانه بود

 

زِ هر می‌کده بی‌شفا ره به جایی نبُرد،

که در ساغرش خون وُ زهری به پیمانه بود

 

#پرتو

 



تاريخ : پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۶ | 15:58 | نویسنده : بنفشه انصاری |