که براین موج طلا بذر بلا کاشتهای؟
منظرِ چشم دگر باره کجا خفته مگر؟
که نریزی، به نگاهم، غزلی در ساغر؟
تو نداری سر سازش، نه به دل آرامش؟
چه کنم من، چه دعای سحری جز خواهش؟
دلِ بیمارِ خودت را تو کجا باختهای؟
که بر این آتش دل بارقهها ساختهای؟
به کمینِ نفست، حنجرهی آه شدم
به سلام هوست زمزمهی ماه شدم
تو به عَهد وُ سخنت شُعبَدهها ساختهای
که به چشم سیاهت غنچهی غم کاشتهای
چشمِ تو با دل من مغلطهها کرده که باز،
زده جامی به تمنای لبانِ غمّاز
چه قسمها بخورم تا که بمانی با دل
نشوی از من و عشقم به نگاهی غافل
من و تو آتش و آبیم خدا بیتقصیر
نشوم از قفس دل، به اسیری دلگیر
غم باران نخورم، تا که تو سیراب شوی
به بیابان بروم تا که تو مهتاب شَوی
چه صدایت بزنم خسرو شیرین سخنم؟
چه بگویم چه کنم خرمیِ روح و تنم؟
به وصالت نفسی تشنهی هر کامم باد
به هوایت لبِ ساقی به لبِ جامم باد
پرتو
partopoem@
.: Weblog Themes By Pichak :.
