مگر از کوچهی معشوقهی ما میگذری؟
که نمانده به تنِ خستهیِ تو بال وُ پری؟
قفست سرد و دلت درد و نگاهت شبگرد!
چه طلوعی، چه غروبی، چه نماز سحری!
مگر از کوچِ زمستانیِ خود واماندی؟!
که شدی حبسِ دی وُ بهمنِ فصلِ دگری؟!
همه جا دانهی غم بود و نبود از تو اثر!
تو پرستویِ دماوندِ رَهِ پُر خطری!
چه ستمها که از این خانهبِهدوشی داری؟!
چه شکنجه چه فغانی چه خروش و شَرَری
مگر از بار غمت بندِ دلم پاره نشد؟!
به گناهی که نَکَردی- نه نشان و اثری
غمِ آب و غمِ داندانه نفس بیرمقت،
به چه شُوقی بِنِویسم غزل از چشمِ تری؟!
مگر ازجان خودت سیر شدی، مرغ عزا!
که ببرُند سرت را به دلیل وُ نظری
به چه شهری بِرَوی یا به کجا بگریزی؟!
که گرفته نفس پرتو از این بیخبری
#پرتو
بداهه
تاريخ : چهارشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۷ | 15:2 | نویسنده : بنفشه انصاری |
.: Weblog Themes By Pichak :.
