بزار که این پنجره، وا بِشه روو تنهایی،
به: رُوزَنِ تاریک وُ مُبهمِ بی‌فردایی

از پنجره نگا(ه) کن، ببین چطور جون میدم
به زالویِ زندگی، تا دمِ مرگْ خون میدم

شُدم یِه بی‌تفاوت، یِه مستِ لااُبالی
یه آدمِ مرده وُ یه زنده‌یِ خیالی

شُدم یه زندونیِ ساعتِ پُر مشغله
حبسِ روزایِ هفته، که تا اَبَد تعطیله

بخند به روزگارم! بگو: که ممنون، خوبم
نه: دلتنگِ بارون وُ نه: دلتنگِ غروبم!

منم هنوز دیوونم، توو ذهنِ یه خاطره
بدونِ شبگردی وُ فریادی از حنجره

هنوز دلم زخمیِ از خنجرِ "خودی‌ها"
هنوز خدارُو دارم، بدونِ یار وُ تنها

آشفته‌حالِ تشویش، حبسِ یه انفرادی
یه کَر وُ کورِ لالَم، با حرفایِ زیادی

مدّتیه بهارم، برام زمستون شده،
چشام مثِ(ل) آسمون، اسیرِ بارون شده

من وُ خدا تنهایی، بارِ سَفَر رُو بستیم
دنبالِ یه "زمینِ خالیِ دیگه " هستیم

#بنفشه_انصاری_پرتو

@partopoem



تاريخ : چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ | 12:7 | نویسنده : بنفشه انصاری |